سفارش تبلیغ
صبا

مهمان‌ ملائک‌

 

یک‌ روز گذر کرد از این‌ کوچة‌ پر درد

مردی‌ که‌ برای‌ دل‌ ما آینه‌ آورد

 

هر چند که‌ بی‌تاب‌ترین‌ مرد زمین‌ بود

با داغ‌ شهیدان‌ شما حوصله‌ می‌کرد

 

ای‌ سبزترین‌ فصل‌! مزن‌ حرف‌ جدایی‌

امروز ببین‌ باغ‌ دلم‌ بی‌ تو شده‌ زرد!

 

دیروز حضور تو شفای‌ دل‌ ما بود

امروز چه‌ پژمرده‌ام‌ از داغ‌ تو ای‌ مرد!

 

هر‌چند که‌ مهمان‌ ملائک‌ شدی‌، امّا

ای‌ سبز! به‌ این‌ باغ‌ زمستان‌زده‌ برگرد


نوشته شده در  دوشنبه 87/3/13ساعت  8:42 صبح  توسط عبدالرحیم سعیدی راد 
  نظرات دیگران()

شب‌ زخم‌‌خورده

ای‌ شب‌ که‌ دلی‌ چو ماه‌ داری‌

در سینه‌ هزار آه‌ داری‌

 

ای‌ مَحرم‌ راز هرچه‌ عاشق‌

همپای‌ نیاز هرچه‌ عاشق‌

 

همراه‌ علی‌(ع‌) و خیل‌ اصحاب‌

بیدار تویی‌ و ما همه‌ خواب‌

 

ای‌ شب‌ که‌ رفیق‌ راه‌ بودی‌

با یوسف‌ ما به‌ چاه‌ بودی‌

 

با نوح‌ به‌ درد دل‌ نشستی‌

با کشتی‌ او به‌ گل‌ نشستی‌

 

برخیز و بیا وضو کن‌ امشب‌

با آینه‌ گفتگو کن‌ امشب‌

 

ای‌ شب‌ که‌ دلی‌ بزرگ‌ داری‌

در سینه‌ غمی‌ سترگ‌ داری‌

 

من‌ نیز شکسته‌ بالم‌ امشب‌

مجهول‌ترین‌ سؤالم‌ امشب‌

 

با باد و تگرگ‌ آشنایم‌

ابری‌ست‌ هوای‌ چشم‌هایم‌

 

بغضی‌ که‌ نشسته‌ در صدایم‌

ره‌ بسته‌ به‌ روی‌ واژه‌هایم‌

 

امشب‌ که‌ ز بوی‌ عشق‌ مستم‌

از سُکر "سبوی‌ عشق‌" مستم‌

 

ای‌ شب‌ که‌ دلی‌ چو ماه‌ داری‌

در سینه‌ هزار آه‌ داری‌

 

آرام‌ ز جای‌ خویش‌ برخیز!

در ساغر تشنه‌ام‌ عطش‌ ریز!

 

آرام‌ به‌ من‌ بگو چه‌ دیدی‌

آن‌ دم‌ که‌ به‌ اوج‌ غم‌ رسیدی‌

 

آن‌ دم‌ که‌ یگانه‌ یارمان‌ رفت‌!

آیینة‌ روزگارمان‌ رفت‌!

 

رفت‌ آن‌که‌ حقیقتی‌ست‌ زنده‌

در سینه‌ روایتی‌ست‌ زنده‌

 

رفت‌ آن‌که‌ چو نوح‌ ناخدا بود

از هرچه‌ به‌جز خدا، جدا بود

 

رفت‌ آن‌که‌ ز نسل‌ آسمان‌ بود

آرام‌ و متین‌ و مهربان‌ بود

 

مقصود تمام‌ عارفان‌، او!

سرحلقة‌ خیل‌ عاشقان‌، او!

 

میراث‌ تمام‌ انبیا، او!

از حیلة‌ "ما" و "من‌" جدا، او!

 

با آل‌ رسول‌، هم‌سخن‌ او

مانند خلیل‌ بت‌شکن‌، او

 

او زادة‌ ذوالفقار حیدر

فرزند عزیزی‌ از پیمبر

 

او "نقطة‌ عطف‌" عشق‌ و مستی‌

آیینه‌ای‌ از خداپرستی‌

 

او "بادة‌ عشق‌" خیل‌ مستان‌

او خال‌ لب‌ خداپرستان‌

 

او از "ره‌ عشق‌" تا خدا رفت‌

آسوده‌ به‌ سوی‌ آشنا رفت‌

 

ای‌ شب‌، شب‌ زخم‌خورده‌ برخیز

در ساغر تشنه‌ام‌ عطش‌ ریز!

 

...آیینة‌ عشق‌ واژگون‌ شد

دامان‌ سپیده‌ لاله‌گون‌ شد

خرداد 78


نوشته شده در  دوشنبه 87/3/13ساعت  8:40 صبح  توسط عبدالرحیم سعیدی راد 
  نظرات دیگران()

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در  چهارشنبه 87/3/1ساعت  12:33 عصر  توسط عبدالرحیم سعیدی راد 
  نظرات دیگران()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 فدک قریه ای از قرای یهود مدینه بود که بین آن و مدینه مسافت دو روز راه فاصله است و از مناطقی بود که بدون جنگ و خونریزی و بدون شرکت شخص دیگری از مسلمین بدست رسول خدا و امیرالمؤمنین (علیهم السلام) فتح شد و رسول خدا آن را به دستور الهی به فاطمه زهرا «سلام الله علیها» واگذار نمودند.
چهره فدک در تاریخ اسلام چهره ای سیاسی انقلابی است، چرا که به دستور خلیفه اول « ابوبکر » غصب شد و مبارزات مستدل و روشن و بی امان حضرت زهرا (سلام الله علیها) برای بازگرداندن آن به نتیجه نرسید و به همین جهت در طول تاریخ خلفا بارها دست بدست گردانده شده است.
تمامی کتبی که راجع به حضرت زهرا و رسول خدا و امیرالمؤمنین (علیهم السلام) مطلب نوشته اند از فدک سخن به میان آورده اند.

منابع: مجمع البحرین، سفینه البحار.


نوشته شده در  یکشنبه 87/2/29ساعت  8:11 صبح  توسط عبدالرحیم سعیدی راد 
  نظرات دیگران()

دو سال پس از بمب تروریستی سامرار وانفجار حرم امامان عسکرین در سامرا و بدنبال اغاز بازسازی حرم توسط سازمان ملل تصاویری از داخل حرم و قبور امامان سامرا علیهما سلام منتشر شد..شاید این تصاویر چهار مزار تخریب شده شما رو یاد قبرستان بقیع بیاندازد!

منبع: سایت موعود


نوشته شده در  دوشنبه 87/2/23ساعت  1:20 عصر  توسط عبدالرحیم سعیدی راد 
  نظرات دیگران()

آقا سید عزیزم سلام!
شنیده ام به تو می گویند
«کمپانی روحیه!»
و هر کس از هر جا کم می آورد
به شانه های محکم تو دخیل می بندد.
حالا چه شده که ابروهایت در هم است؟
کشتی هایت به گل نشسته؟
شانه هایت چرا زخمی ست؟
دلت را شکسته اند؟

راستی «حماسه یاسین» یادت هست؟
قیافه ات شبیه آن روزهایی است که از عملیات بر می گشتی
همان وقتها که گاهی از تمام گردان
تنها یک دسته بر می گشت.

*
می دانم!
حالا هم خون بچه هایت را ریخته اند
دسته گلهایت را پرپر کرده اند
بی همسفر مانده ای
و باز هم از عبور کاروان
گردی بر صورتت نشسته
و داغی بر دل!
هرچند خوب می دانم
زخم بهتان از همه اینها بدتر است...

***
سید جان!
از تو چه پنهان
من هم وقتی از روی فیلم
شعله های بمب را دیدم
دلم لرزید
و سلولهای تنم از هم پاشید
و ساعت ها برای «عرفان و علیرضا»
و دیگر شهدا و مجروحان حسینیه گریستم.
کاش من و تو هم در ته مجلس
در کنار «مهدوی و موسوی»  نشسته بودیم
تا امروز
به جای گرفتن زانوی غم
قهقهه مستانه سر می دادیم.

***
سید بزرگوار!
گاهی که دری از آسمان باز می شود
یاد جمله حمید باکری می افتم
که می گفت:
مواظب باشید دسته سومی نشوید ،
که دق مرگ خواهید شد.
راستی نکند ما دسته سومی هم نباشیم!

***
سید جان!
وقتی از آن بالا

آرزوی شهادت می کنی
ما را هم فراموش نکن!
همین.

عبدالرحیم سعید ی راد 31/01/87


نوشته شده در  چهارشنبه 87/2/4ساعت  8:40 صبح  توسط عبدالرحیم سعیدی راد 
  نظرات دیگران()

مکه برای شما!

فکه برای من!

این پوتین های کهنه هم می توانند

مرا به آسمان ببرند.


نوشته شده در  یکشنبه 87/1/18ساعت  10:38 صبح  توسط عبدالرحیم سعیدی راد 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
دیدار شعرا با مقام معظم رهبری در سال 88
ادامه مجالهای کوتاه
[عناوین آرشیوشده]